تبليغاتX
آسمان

آسمان

ادبیات - شعر

 

 

قرار بود نامه ام رنگ درد نگیر که گرفت

قرار بود نامه ام رنگ گلایه نگیرد که گرفت

 

 

عزیز دلم

منتظر آن دمم که نگاهم کنی ، و ثانیه ها به احترام نگاهت بایستند

و کودکان معصوم فقر لباس عافیت بپوشند

و ناجوانمردان از شرم بمیرند

و چشمان عاشقت رنگ واقعی عشق را در خط خط دفتر عاشقی

رسم کند.

عزیز دلم ،

کارنامه ی من سیاه است ..... من هیچ وقت به وعده هایم وفادار نبودم

مهربانا ، نام مرا از دفتر عاشقی خط بزن ...

تا پیش از این پشت دیوار عاشقی نسوزم

باز تند رفتم ... چه کنم قاعده را نمی دانم

 

دوباره می نویسم .....

 

٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫

 

فهمید دارم حسرتی، داغی، غمــی فهـمید

از حجــم اقیــانوس دردم شبنــــــمی فهمید

 

می گفت یک جــایی دلم دنبال آهویی است

فــال مــرا فــهمی نفــهمی مبهــمی فـهـمید

 

این کـولی زیبــا دو مــاه از ســـال می آمد

وقـتی کــه می آمد تمــام کــوچه می فهمید

 

اوداشـت هفـــده سـال- یا کمــتر- نمی دانم

مـی شد از آن رخسـار زرد گنــدمی فهمید

 

امسـال هــم وقتـی که آمد شهــر غـوغا شد

امسـال هــم وقتـی کــه آمـد عالــمی فهمید:

 

مـو فالـگیرم... اومدم فالت بگــیرم.... هـا

فهــمـید دارم اضـطرابی ، ماتـمـی  فهــمید

 

دستــم به دستـش دادم و از تب ،تب سردم

بی آنکـه هـذیان بشـنود از مـن کمی فهمید

 

بخـتت بلـنده... ها گلو! چشمون دشمن کور

راز تــونـه گـفــتـم  پریـنــو آدمــی  فـهـمید

 

هی گـفت از هـر در سخـن، از آب و آیینه

از مهـره  مار و طلسم و هر چه می فهمید

 

بـا اینهـمـه او کــولی خــوبی نخــواهـد شـد

هـرچـند از باران چشـمـم  نـم نـمی  فهمـید

 

مــی خـــوانــد از آیـیـــنه راز مــاه را امـا

یک عمـــر من آواره اش بودم، نمی فهمید

 
شاعر:دکترمحمدحسین بهرامیان*

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 8:40  توسط مهدی  | 

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

دوستان گرامی

اگر با تشریف فرمائی خودتان به کلبه مجازی ما این افتخار را به من

می دهید که میزبان شما باشم

مرا با پیشنهاد ها و انتقادهای خودتان راهنمائی فرمائید

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 9:50  توسط مهدی  | 

 

روزی روزگاری پرنده ای دارای یک جفت بال زیبا و پرهای  درخشان و رنگارنگ و عالی و در یک کلام ، حیوانی بود  مستقل و آماده برای پرواز با آزادی کامل . هر کس آن  را در حال پرواز  می دید ، خوشحال می شد . روزی  صیادی چشمش به پرنده افتاد و عاشق آن شد . در حالی که دهانش از شدت شگفتی باز مانده بود ، با قلبی که طپش تند داشت و با چشمانی درخشان  از شدت هیجان ، به پرواز پرنده زیبا می نگریست .  پرنده به زمین نشست و از صیاد  دعوت کرد که با هم پرواز  کنند و او هم پذیرفت . هر دو با هماهنگی کامل به پرواز درآمدند ..... صیاد پرنده را تحسین می کرد ، ارج می نهاد  و می پرستید . ولی در عین حال می ترسید ، می اندیشید  ، مبادا پرنده بخواهد به کوهستان های  دور دست برود . ترسید مبادا پرنده به سراغ سایر پرندگان  برود ...

صیاد احساس حسادت کرد ، حسادت به توانایی  پرنده  در پرواز و احساس تنهایی کرد ... 

 

اندیشید : " برایش تله بگذارم . این بار که پرنده بیاید ، دیگر اجازه نخواهم داد برود " . پرنده هم که عاشق شده بود ، روز بعد بازگشت ، به دام  افتاد و در قفس زندانی شد . صیاد هر روز به پرنده می نگریست .  همه هیجاناتش در آن قفس بود . آن را به دوستانش  نشان می داد و آنها به او می گفتند :" تو همه چیز داری  !!!

 

ناگهان دگرگونی غریبی به وقوع پیوست ، پرنده کاملا"  در اختیار او  بود و دیگر انگیزه ای برای تصرف آن وجود  نداشت . بنابراین علاقه او به حیوان ، به تدریج از بین رفت .  پرنده نیز بدون پرواز کردن ، زندگی بیهوده ای را می گذراند  و در نتیجه به تدریج تحلیل رفت ، درخشش پرهایش  محو شد ، به زشتی گرایید و دیگر جز در هنگام غذا دادن و تمیز کردن قفس ، کسی به آن توجه نمی کرد ، سرانجام  روزی پرنده مرد .  صیاد دچار غم و اندوه فراوانی شد و همواره به آن حیوان می اندیشید ، ولی هرگز قفس را به یاد نمی آورد .

 

تنها روزی در خاطرش مانده بود که برای نخسین بار پرنده را خوشحال در میان ابرها و در حال پرواز کردن دیده بود . اگر صیاد کمی دقت می کرد ، به خوبی متوجه می شد  آنچه او را به آن پرنده دلبسته کرد و برایش هیجان  به ارمغان آورد ، آزادی آن حیوان و انرژی  بالهایش در حال پرواز کرد ن بود ، نه جسم ساکنش .

 

زندگی برای صیاد  دلباخته بدون پرنده ، مفهوم و ارزشی نداشت و سرانجام روزی مرگ زنگ خانه او را به صدا در آورد .

 از مرگ پرسید :" چرا به سراغ من آمدی ؟" مرگ  پاسخ داد :" برای اینکه دوباره بتوانی با پرنده در آسمان پرواز کنی . اگر اجازه می دادی به آزادی پرواز کند  و بازگردد ،  هنوز هم  می توانستی به تحسین و عشق ورزیدن ادامه دهی .

 

حالا برای پیدا کردن و ملاقات با آن پرنده به من نیاز داری .... "

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 22:4  توسط مهدی  |