قرار بود نامه ام رنگ درد نگیر که گرفت
قرار بود نامه ام رنگ گلایه نگیرد که گرفت
عزیز دلم
منتظر آن دمم که نگاهم کنی ، و ثانیه ها به احترام نگاهت بایستند
و کودکان معصوم فقر لباس عافیت بپوشند
و ناجوانمردان از شرم بمیرند
و چشمان عاشقت رنگ واقعی عشق را در خط خط دفتر عاشقی
رسم کند.
عزیز دلم ،
کارنامه ی من سیاه است ..... من هیچ وقت به وعده هایم وفادار نبودم
مهربانا ، نام مرا از دفتر عاشقی خط بزن ...
تا پیش از این پشت دیوار عاشقی نسوزم
باز تند رفتم ... چه کنم قاعده را نمی دانم
دوباره می نویسم .....
٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫
|
فهمید دارم حسرتی، داغی، غمــی فهـمید از حجــم اقیــانوس دردم شبنــــــمی فهمید
می گفت یک جــایی دلم دنبال آهویی است فــال مــرا فــهمی نفــهمی مبهــمی فـهـمید
این کـولی زیبــا دو مــاه از ســـال می آمد وقـتی کــه می آمد تمــام کــوچه می فهمید
اوداشـت هفـــده سـال- یا کمــتر- نمی دانم مـی شد از آن رخسـار زرد گنــدمی فهمید
امسـال هــم وقتـی که آمد شهــر غـوغا شد امسـال هــم وقتـی کــه آمـد عالــمی فهمید:
مـو فالـگیرم... اومدم فالت بگــیرم.... هـا فهــمـید دارم اضـطرابی ، ماتـمـی فهــمید
دستــم به دستـش دادم و از تب ،تب سردم بی آنکـه هـذیان بشـنود از مـن کمی فهمید
بخـتت بلـنده... ها گلو! چشمون دشمن کور راز تــونـه گـفــتـم پریـنــو آدمــی فـهـمید
هی گـفت از هـر در سخـن، از آب و آیینه از مهـره مار و طلسم و هر چه می فهمید
بـا اینهـمـه او کــولی خــوبی نخــواهـد شـد هـرچـند از باران چشـمـم نـم نـمی فهمـید
مــی خـــوانــد از آیـیـــنه راز مــاه را امـا یک عمـــر من آواره اش بودم، نمی فهمید
|
|
|

